پسری دختره زیبایی را دید،شیفتش شد…چند ساعتی با هم تو خیابون قدم زدن که یهو..!بنز گرون قیمتی جلو پاشون ترمز زددختره به پسره گفت:خوش گذشت ولی نمیتونم همیشه پیاده راه برم بای…نشست تو ماشین راننده بهش گقت:خانم ببخشید من راننده این آقا هستم لطفا پیاده شید!!!


divisorias44


past patugh داستان کوتاه: خیلی پستی

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت.
براش نوشته بودم… “خیـلی پستی”


divisorias44

هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار ............ ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود


58856291689821425970.png